یادداشت و تفسیر
ویژه‌ها
حوادث
گزارش
معبر سایبری بیت الشهداء
کد خبر: ۲۴۶۲
تاریخ انتشار: شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۴:۱۱

بسم رب الشهداء و الصدیقین

خوشا آنان که در این صفحه خاک                              چو خورشیدی درخشیدند و رفتند

 

نام کتاب: شیدای شهادت ( زندگی نامه و خاطرات شهید اسماعیل سریشی )

مولف  و ناشر : گروه ابراهیم هادی

تاریخ اولین چاپ: ۱۳۹۰

 

                ای دوستی که حضورت را همیشه حس میکنم

                                                                ای شیدای شهدا شهید اسماعیلسریشی

 

آن روزها دروازه ای برای شهادت داشتیم.. اما امروز معبری تنگ...... هنوز هم برای شهادت فرصت هست دل راباید صاف کرد

"مقام معظم رهبری"

شهید دریک نگاه

تولد : 1365.9.6- شهرک ولیعصر ( عج ) همدان

اخذ دیپلم فنی در رشته مکانیک سال ۸۴ هنرستان شهیدان دیباج

استخدام نیروی انتظامی آذرماه سال ۸۵

سپری کردن دوران آموزشی در مشهد مقدس

مجروحیت ۱۷/۱۲/۸۷ سیستان درگیری با گروهک تروریستی ریگی نقطه صفر مرزی لار،پل شکسته 

شهادت : ۲۲/۱۲/۸۷ بیمارستان شهر زاهدان

 مزار شهید : گلزار مطهر شهدای همدان

 

 سخن اول :

ای شهید چه ساده لوح اند آنان که می پندارند عکس تو را به دیوارهای خانه ام آویخته ام.

اما نمی دانند که من دیوارهای خانه ام را به عکس تو آویخته ام!!

آری،ما از وارستگی شهیدی می گوییم که وجودش نگارستان معرفت پروردگار و آراسته به محبت اهل بیت(ع) بود.

جوانی از جرگه سوختگان عشق به ائمه ی اطهار(ع) که هنوز عطر نفس هایش در زادگاهش به مشام می رسد.

کوچه و محله های همدان،صدای گام هایش را که همواره به سمت روشنایی حرکت می کرد به خاطر دارد.

جوانی که خصلت آفتاب داشت.گرم و بی دریغ بر همگان می تابید و...

ما اینک بر ساحل آن دریای بی کران اندیشه و معرفت قرار داریم.اگر چه نتوانستیم به بحر بی پایان بزرگی اش پی ببریم،به قدر تشنگی خویش از آن نوشیدیم.

آری،او با رفتنش ثابت کرد که:راه و رسم شهادت هیچ گاه کور شدنی نیست.

و مصداقی بود بر کلام مقتدایش آن گاه که فرمودند:هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست،دل را باید صاف نمود.

 

شهید اسماعیل سریشی در آذر ماه سال 1365در شهرک ولیعصر استان همدان متولد شد...

 ولادت اسماعیل  مصادف با شب عید قربان بود...

 به همین علت خانواده  نام اسماعیل را برایش بر می گزینند.

 اسماعیل از همان دوران کودکی ارادت خاصی به حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) داشت. و جز مداحان هیئت خاتم الانبیاء( ص)بود.

 در سال 1385 به استخدام نیروی انتظامی در آمد ولباس مقدس خدمت به تنها نظام شیعی در جهان را بر تن کرد...

پس از طی دوران آموزشی در مشهد ،در منطقه زاهدان یگان 112 لار با پست سازمانی کمک متصدی خودرو و نقشه برداری مشغول انجام وظیفه شد...

 تا اینکه در درگیری که با گروهک ننگین ریگی(جندالشیطان) داشتند با رشادت های فراوانی که اسماعیل از خود بروز میدهد از ناحیه پا و پهلو مجروح می شود...

و  در نهایت مورخ  22/12/1387با زخمی که بر پهلویش نشسته بود در مظلومیت  به حضرت زهرا(س) اقتدا کرده و به شهادت می رسد ...

 

در ادامه می توانید خاطراتی از شهید را مطالعه کنید :

اسماعیل

در خواب سیدی نورانی را دیدم ! نوزادی را به دست من داد بعد فرمودند : این امانت خدا در دست شماست . نام این فرزند را اسماعیل " یا ابراهیم " بگذارید .

خواب عجیبی بود ، خیلی فکر مرا مشغول کرده بود . آن قدر به خوابم اطمینان داشتم که می دانستم فرزندم پسر است و نامش اسماعیل است .

عجیب تر تولد این نوزاد بود . روز عید قربان سال بعد ، یعنی آذر ماه سال 1365 ، پسرم به دنیا آمد نامش هم مشخص بود . عید قربان روز ابراهیم نبی و فرزندش اسماعیل " ع " بود ؛ اسماعیل که به ذبیح الله مشهور است . درست در همان روز فرزندم به دنیا آمد .

 خانم غفاری (مادر شهید )

 امر به معروف

بزرگترین امر به معروف او درباره ی حرام و حلال در کاسبی بود . به کارش خیلی دقت می کرد . با هم زیاد کارگری می رفتیم . کار برای او عار نبود ، حتی کارهای به ظاهر پَست .

اصلا" از کارش نمی دزدید . حتی بیش از توانش هم کار می کرد . می گفت هادی جان بذار پولی که می گیریم حلال باشه .

جمعی از دوستان

هنرستان

موقع نماز که می شد می رفتیم نماز جماعت مدرسه . بعضی روزها که موقع اذان تو کارگاه یا کلاس بودیم از دبیرمان اجازه می گرفتیم و می رفتیم نماز .

یکی دو تا از دبیرها اجازه نمی دادند . ما هم به هر سختی که بود اجازه می گرفتیم و می رفتیم نماز جماعت .

اسماعیل عملا" به این جمله اعتقاد داشت و سعی می کرد تا در حد توان عمل کند .

جمله ای که مرحوم قاضی ( رَضیَ اللهُ عنهُ) فرمودند : اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد ، مرا لعن کند !

یکی از دوستان شهید

هیئت خاتم الا نبیاء

بنده خیال می کنم گریه بر سید الشهداء "ع" بالاتر از نماز شب باشد ... گریه بر مصائب اهل بیت " ع " و بخصوص حضرت سیدالشهداء "ع" از آن قبیل مستحباتی است که مستحبی افضل تر از آن نیست " آیت الله بهجت "

علاقه خاصی هم به حضرت عباس " ع " داشت . گاهی که در هیئت مداحی می کرد بیشتر از حضرت عباس " ع " می خواند .

در اردوی راهیان نور ، در مشهد و ... هر جا مداحی می کرد از قمر بنی هاشم "ع" می خواند . زمانی که محرم یا ایام فاطمیه می شد از روز اول تا روز آخر لباس مشکی می پوشید .

دوستان شهید

  شیدای شهادت

تابستان 1385 بود . چند ماه قبل از اینکه اسماعیل در  نیروی انتظامی استخدامی شود با بچه های هیئت اردوی مشهد رفتیم . روز آخر من و اسماعیل با هم رفتیم برای وداع .

حال عجیبی داشت . ارادت اسماعیل به امام رضا " ع " مثال زدنی بود . از در باب الجواد " ع " که بیرون آمدیم ، اسماعیل به من گفت : هادی وداع آخره ، هرچی از آقا بخوای می ده ها !

دوباره برگشتیم . هرکدام رفتیم یه گوشه سر به سجده گذاشتیم و شروع کردیم به درد دل کردن با آقا . ساعتی بعد از حرم بیرون آمدیم .

اسماعیل به من گفت : هادی از آقا چی خواستی !؟ کمی مکث کردم و گفتم : زندگی خوب ، شغل خوب ، همسر خوب و ...

یه جور دیگه نگاهم کرد ! گفت : هادی ضرر کردی !

من خیلی اصرار کردم که تو چی خواستی اما جواب نمی داد . با اصرار من گفت : من فقط از آقا شهادت خواستم ! تصمیم گرفتم استخدام نیروی انتظامی بشم و ان شاءا... همون جا هم شهید بشم !

راستش من حرفش رو جدی نگرفتم . با خودم گفتم آخه الان ، شهادت !!چطوری ؟! مگه می شه !؟

گذشت تا این که تابوت اسماعیل رو دیدم که روی دست مردم داشت به سمت گلزار شهدا می رفت . اون وقت فهمیدم که ما کجا بودیم و اسماعیل کجا ؟!    

دوستان شهید

 استخدام

از نیروی انتظامی برای تحقیقات استخدامی آمده بودند  و اتفاقا همزمان بود با کار ساختمانی اسماعیل در منزلشان مامور انتظامی که در حال تحقیق در مورد اخلاق اون بود پرسید:اسماعیل کجاست؟ گفتم داخل منزلشان داره کار می کنه...

وقتی که رفتیم دیدیم در اوج کار یه چفیه زیرش انداخته و داره نماز می خوانه...مامور انتظامی که جوابش رو گرفته بود تنها پرسید:آقا اسماعیل به نظر شما کمی از اول وقت نگذشته؟ اسماعیل جواب داد باید ببخشید مجبور بودم با اوستا بنایی کنم.

جمعی از دوستان

معنویت

مطلبی که مدت ها فکرش رو مشغول کرده بود این بود که مبادا با اینکه نظامی است از معارف اهل بیت و علم دور باشه  به همین دلیل با دوست همرزمش آقای بهجت  تصمیم گرفته بودند که در حین نظامی بودن طلبه هم بشوند...

 برای این کار هم یک سفری رو هم به شهر مقدس قم داشتند و به همراه دوست طلبه اش آقای محمدی با اساتید و مدیران حوزه مشورت کرده بودند و بلاخره به این نتیجه رسیده بودند که طلبگی وقت و فرصت زیادی رو می خواهد  و با شرایط نظامی گری مطابقت ندارد. اما با این وجود کتاب های مذهبی مختلفی رو مطالعه می کرد  و آخرین کتابی رو که داشت مطالعه می کرد کتاب تحف العقول بود.

دوستان شهیــــــد

زکاوت

" برای انسان های بزرگ بن بست معنا ندارد ؛ چون بر این باورند که یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت ."

این متن پیامکی بود که اسماعیل برای دوستانش فرستاده بود .

اسماعیل به این عبارت اعتقاد داشت . خود او همین گونه بود . هیچ گاه برای او بن بست وجود نداشت ؛ مثلا" در یکی از ماموریت ها یی که از طرف یگان رفته بودیم احتمال درگیر شدن با اشرار خیلی زیاد بود .

مسعود بهجت

همسفر شهدا

خیلی از شهدا صحبت می کرد . به شهیدان همت و باکری علاقه خاصی داشت . برای من از اون ها صحبت می کرد عکس هاشون رو می گرفت و نگه می داشت .

می گفت : دوست دارم رو نفس خودم کار کنم  تا بهتر مهارش کنم !تا خدارو بهتر بشناسم . چون گام اول در خداشناسی ، خود شناسی است .

....

دست کم ماهی دوبار به مزار شهدا می رفتیم . بعد از این که شهید قهاری شهید شد می گفت باید بیشتر از این شهید قهاری بدونیم .

به من گفت : هادی جان بیا بریم خاطرات شهید قهاری رو از زبان دوستان و خانواده اش بشنویم . ببینیم چطور آدمی بوده .

می گفت : تو این سال ها که نه از جنگ خبری است و نه از آن حال و هوا ، شهید قهاری چی کار کرد که شهادت قسمتش شد . همیشه وقتی به کنار مزار شهدا می رفتیم حتما" لحظاتی در کنار قبر شهید قهاری می ایستاد !عجیب این بود که اسماعیل بعد از شهادت در اطراف مزار این سردار بزرگ آرمید !

هادی صالحی

 طلب حلالیت

آخرین باری که به مرخصی آمده بود خیلی دل گرفته بود،آرام و قرار نداشت...

گویا که هوای پرواز کرده بود...همیشه از شهادت دوستانش می گفت.

 زمانی هم که در مراسم کلنگ زنی حسینیه هیئت خاتم الانبیا شرکت کرده بود به بچه های هیئت می گفت: «بچه ها بیایید با من عکس بگیرید که این دفعه برم شهید می شم؟! بیایید با شهید زنده عکس بگیرید؟!»

و همان هم آخرین مرخصیش بود،که از خانواده هم حسابی حلالیت خواسته بود... و به داداش محمدش هم سفارش کرده بود که در راه قرآن و اهل بیت همیشه قدم برداره!

دوست شهیـــــــد

 شخصیت

به مقام معظم رهبری ارادت خاصی داشت . صحبت های ایشان را با دقت گوش می کرد ، به خصوص سخنان آقا درباره ی شهدا .

یک بار این جمله را از آقا برای ما فرستاده بود : " آن روزها برای شعادت دروازه ای داشتیم و این روزها  ... " . هنوز برای شهادت فرصت است ، دل را باید صاف کرد .

.....

روزای آخر بود . به من می گفت : امیرحسین جان ، من دیگه رفتنی شدم . من منظورش رو نفهمیدم . با تعجب نگاهش کردم .

بعد ادامه داد : خواب دیدم که حضرت زهرا "ص" بشارات شهادتم رو دادند .

حضرت گفته اند : به زودی می یای این جا پیش بقیه شهدا !

دوستان شهید

اربعین

....

تازه از مرخصی آمده بود . تو اتاق رو تخت دراز کشیده بود . گفت : بیا از من عکس بگیر . با موبایل خودش ازش عکس گرفتم .

اسماعیل پایین عکس نوشت : " مرده شور آرام بشور این پر از خاطره هاست ! "

اتفاقا" آنجا لباس مشکی پوشیده بود .

 

 آخرین وداع

تقریبا" آخرین پیامکی که برای من و بیشتر رفقا فرستاد این بود :

" لحظه ها را به بیداری بگذرانیم که سال های سال به اجبار خواهیم خفت " !

آخرین پیامک او هم برای من  این شعر بود :

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار قبر من

خاطرات رفته ام را یک به یک باور کنی

البته این شعر را در آخرین صفحه ی سر رسیدش هم نوشته بود .

 

درگیری

....

 

تو  همین حال و هوا نگاهم به اسماعیل  افتاد.مثل شیر می جنگید.با  شجاعت خاصی با تیربار گرینوف تیراندازی می کرد.

بعضی وقت ها می رفت پشت ماشین و با دوشکا تیراندازی می کرد.خیلی از نیروهای عبدالمالک رو اسماعیل به درک واصل کرد.واقعا ترس و خستگی برای اسماعیل مفهومی نداشت

صدای تیرهایی که به ماشین می خورد توجه من رو به سمت دوشکا جلب کرد.اسماعیل بی اعتنا به این همه تیر که به اطرافش می خورد مشغول تیراندازی با دوشکا بود.

دوباره نگاهم به اسماعیل افتاد . واقعا" سنگ تمام گذاشته بود.از بالای همه ارتفاعات مرزی  به سمت دوشکای او شلیک می شد.اسماعیل جلوی هرگونه جابه جایی اشرار را گرفته بود.

در آن شرایط بارش گلوله از طرف دشمن آنقدر زیاد بود که همه بچه ها سنگر گرفته بودند.یک باره احساس کردم صدای دوشکا قطع شد!

حدس می زدم گلوله های اسماعیل تمام شود.پنج خشاب هفتادتایی بیشتر نداشت .یک دفعه دیدم دوشکا را رها کرد و از پشت تویتای لندکروز پرید پایین !

فاصله من با آن‌ها تقريبا چهل متر بود. با هر سختي بود سريع خودم را به اسماعيل رساندم. رسيدم بالاي سرش. ديدم تير به پايش خورده. خون زيادي ازش مي‌رفت.

گفتم: اسماعيل چي شده!؟‌

گفت: دارن ماشين رو مي‌زنن. برو عقب.

اسماعيل غير از فشنگ‌هاي گرينف، پنچ خشاب هفتاد تايي دوشكا را خالي كرده بود.

حسابي از اشرار تلفات گرفت. وقتي هم گلوله‌ها تمام شد از ماشين پريد پايين. همان لحظه از بغل تير به ران پايش خورد.

يك تير هم به ساق پايش خورده بود. چند تا تركش هم به پهلويش خورده بود.

 تير به نقطه حساسي خورده بود. نمي‌شد روي زخم را ببنديم. از طرفي زخم پاي اسماعيل خيلي عميق بود. مشخص بود كه گلوله دو زمانه بوده.

 

اسماعيل پشت دوشكا خيلي اشرار را تحت فشار قرار داد و چند نفر از آن‌ها را به درك واصل كرد؛ مثل یونس که جانشین عبدالمالک بود .

جالب بود که اسماعیل با اون حال به ما روحیه می داد.می گفت:با یاری خدا موفق می شیم...

 حامد زیرکی و آقای فرامرزی

پرواز

ما روز شنبه با اشرار درگیر شده بودیم . روزهای اول حال اسماعیل بهتر بود ، اما هرچه می گذشت حالش بدتر می شد .

...

روز پنج شنبه هم در بیمارستان بودم حال اسماعیل در این مدت هر روز بد تر می شد . اما اصلا فکر نمی کردم وضعیت اسماعیل این قدر خطرناک شده باشد .

شب جمعه بود . دکتر ها این طرف و آن طرف می رفتند . خیلی مضطرب بودند . من بی خیال رفتم و سوال کردم : چی شده ؟!

جواب درستی ندادند ، کمی نگران شدم . از این که پزشکان با عجله به بخش می رفتند و بر می گشتند ترس مرا گرفت .

ساعت 10:20  شب بود . یکی از پرستارها از بخش بیرون آمد و آرام آرام به سمت من حرکت کرد . وقتی آرامش او را دیدم خوشحال شدم . جلو رفتم و گفتم خسته نباشید ، چه خبر!؟

پرستار بی مقدمه گفت : متاسفانه اسماعیل شهید شد !

رنگ از چهره ام پرید . پاهایم سُست شد . مات و مبهوت فقط نگاه می کردم . داد زدم ؛ یا فاطمه زهرا "ص" !

حامد زیرکی

خبر شهادت

خانواده برای آخرین خداحافظی آمدند داخل آمبولانس . من ناخواسته پیراهنی پوشیده بودم که اسماعیل به من هدیه داده بود .

یک دفعه مادرش را دیدم . چشمانش پر اشک بود . اسشان جلو آمد و گوشه پیراهن من را گرفت و بو کرد ! گفت : این پیراهن بوی اسماعیل من رو می ده !

انگار دنیا رو کوبیده بودند تو سرم . دوست داشتم زمین دهان باز می کرد و من رو می بلعید اما هیچ وقت این صحنه ها رو نمی دیدم !

 

 فرمانده

به خدای احد و واحد قسم ! بعد از شهادت اسماعیل بر بالینش حاضر بودم . حادثه بسیار عجیبی پیش آمد . چشم شهید بسته بود . اما به محض این که گونه شهید را بوسیدم اسماعیل چشمش را باز کرد ... !

...

به خدا وقتی که اسماعیل پشت دوشکا می رفت و دشمن را از پای در می آورد ای کاش بودید و می دیدید ... حتی خود عبد المالک ...

اون نامرد خبیث،در این درگیری توسط اسماعیل مورد اصابت قرار گرفته بود

قسمتی از سخنرانی آقای گمرکی فرمانده اسماعیل

خادم الشهدا

مادرم می گفت : روز میلاد حضرت زهرا " ص " ( روز مادر ) رفتم سر مزار . یک مقدار با اسماعیل درد دل کردم و به خانه برگشتم .

آن شب در عالم خواب همان سید بزرگوار را دوباره دیدم ! سیدی که در شب تولد اسماعیل در عید قربان سال 1365 ، کودک را به دست من داده بود !

سید ، من را به کنار مزار شهدا برد . یک باره دیدم  که قبر اسماعیل شکافته شد ! به همراه آن سید وارد قبر شدیم . پله هایی در آن جا بود . ما از آن پله ها پایین رفتیم . پسرم و جایگاهش را دیدم . مکانی بسیار زیبا و نورانی بود .

در کنار اسماعیل تعدادی جوان نورانی و خوش سیما با لباس های نظامی ایستاده بودند و به ما احترام می گذاشتند !

از سید سوال کردم : این ها چه کسانی هستند ؟!

ایشان جواب داد : شهدا هستند . به دلیل این که شما مادر شهید هستید به شما احترام می گذارند .

آن جا مکانی زیبا و نورانی بود . در آن جا اتاقی بود با کلی پرونده . گفتند : این ها برای شهدااست . بعد شهید قهاری جلو آمد و به من گفت : من با پسر شما همکار هستم . ما این جا با هم خادم شهدا هستیم !

 

 دست نوشته شهیـــــــد: 

سخن شهید :

بار خدایا مادامی که عمر من در اطاعت تو صرف می گردد مرا زنده بدار...
و زمانی که عمرم چرا گاه شیطان شد پیش از آن که گرفتار خشم و غضب تو گردم جانم را بستان...

 التماس دعا

منبع

منبع خبر:

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 1
انتشار یافته: 0

نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: